تبليغاتX
بیا بهار
آبی تر از ترانه! دریای مهربانی!

 

 

یکی از دوستان، وقتی خیلی حرف داره، سکوت میکنه!

ازش یاد میگیرم، سکوت میکنم!

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 23:56 | لینک  | 

 

چندسال پیش برای دکتر بزرگ نیا(پدر آمار ایران) مراسم بزرگداشت گرفته بودند و سالنی در دانشگاه فردوسی مشهد را به نام ایشان زدند. در شلوغی جمعیت، من و دوستم را به مراسم راه ندادند و من بعدا سی دی های مراسم را از گروه مان گرفتم و کپی کردم. تو یه قسمتی از سخنرانی خود دکتر بزرگ نیا، اول از خانوم و بچه هاش تشکر کرد، از برگزارکنندگان مراسم و بعد گفت از همه شاگردام تشکر میکنم که وقتی باهاشون سرکلاس هستم مشکلاتم رو فراموش میکنم.

حالا من امروز، همین حس رو داشتم و یاد دکتر بزرگ نیا و همه مهربونی هاش افتادم. تو سرویسی که میرفتیم سمت دماوند، از یه جایی به بعد همه همکارا خوابشون برد و من که خوابم نمی برد از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و هرازچندگاهی، وقتی ماشین زیاد تکون نمیخورد و به چشم فشار نمی اومد، جزوه ای رو برای بچه ها مینوشتم. یاد موضوعی بودم و غمگین میشدم و ... ولی وقتی رفتم سرکلاس و شروع کردم به درس دادن، ناراحتیم رو فراموش کردم. سوالهاشونو جواب دادم، باهاشون خندیدم، یه جایی هایی همدردی کردم و ...

هر سه کلاسم امروز خوب بود، شکر خدا! شاگردهام که این نوشته ها رو نمیخونن، ولی تو دلم ازشون تشکر میکنم که با ریز ریز خندیدن هاشون، شوخی ها و خمیازه هاشون، روزم رو عوض کردند.

 دکتر ابوالقاسم بزرگ نیا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دکتر بزرگ نیا رو یه جور خاصی دوست دارم. به عشق شاگردی اون بود که مشهد درس خوندم و شاید این بهترین اتفاق زندگی من بود. از دکتر بزرگ نیا، افتادگی، سختکوشی و البته بزرگ منشی رو یاد گرفتم

++ عجب بارونی گرفت دم غروبی تو تهران، خیس خیس شدم تا رسیدم خونه، فقط خوشبختانه کاغذا و کتابهام تو یه کیسه سبز "پیام امید" بود.

+++ دلم برای مشهد و غریبی هام تنگ میشه!

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 21:6 | لینک  | 

 

آفتاب مهربانیت که گرمم کند، در آغوشت پناه میگیرم. کسی چیزی نگفت مادر!

من هنوز خوب خوب نشده ام.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ امروز عصر، دانشکده ادبیات، شب شعر بود برای قیصر که قسمت نشد برویم.

++ یکشنبه شلوغ پلوغی بود. کلی کار عقب مانده که آخریها را دیگر زیراکس کردیم. فقط مانده نوشتن جزوه برای بچه های دانشگاه دماوند. که حالا بیدار بمانیم و چندخطی بنویسیم.

+++ نوشتن یا ننوشتن دلیل ناسپاسی و ندیدنم نبود!

+ دل تان انشالله به هیچ چیزی مبتلا نشود

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 23:40 | لینک  | 

 

 

 

...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ...

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 19:30 | لینک  | 

دوستم از قول امام جعفرصادق میگه: دل به نوشتن آروم میگیره!
ولی حیف که هر چیزی را نمیتوان نوشت.
بعضی راهها رو باید تنهایی رفت، بعضی بارها رو باید تنهایی کشید، بعضی دردها رو ....

خدایش بیامرزد روزی که نوشت درد را از هر طرف که بنویسی، درد است!

۸آبان این دوسال، یعنی که دیگر قیصر امین پور نیست! یعنی شاعر آینه ها رفته است و ما همچنان در کنار این قطار رفته ایستاده ایم. ۸آبان 86، هیچ کاری نتونستم بکنم، کتونی هام رو پوشیدم و رفتم راه رفتم، راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم و گریستم. شعرهاشو خوندم و گریستم! مرد سه شنبه ها، سه شنبه رفت! تمام پیاده رو های خیابان انقلاب، تمام کتاب فروشی های جلوی دانشگاه تهران، همه و همه غم رفتنش را حس میکردند.

امشب سخت گذشت، نوشتنش دردی را دوا نمیکند که بنویسم. فقط سپاس پروردگار که بخیر گذشت!

تولد امام رضا را یادم نرفته است. در ذهنم، با یک بلیت30 تومنی، سوار اتوبوس خط25 شدم و رفتم حرم. تو ترافیک میدون شهدا ایستادیم. ایستگاه بعد از چهارراه شهدا، از اتوبوس پیاده شدم. نزدیکتر که میشوم، چادرم را سرم میکنم، چادر گل گلی و برای نماز است، برای همین میگذارم درست جلوی گیت های بازرسی سرم میکنم. اذن دخول میخوانم. از در شیرازی وارد میشوم. از گیت بازرسی رد میشوم. پرده را کنار میزنم و وارد صحن میشوم. سرم را بلند میکنم و سلام میدهم. چادرم را مرتب میکنم، چه کنم که بلد نیستم چادر سر کنم. میروم سمت صحن. باز دم ورودی می ایستم سلام میدم و هر بار خوشحالم که جواب سلام واجب است و سلامم جواب دارد. به عادت همیشگی از جلوی ضریح رد میشوم ولی اصراری بر چنگ زدن بر فلز ضریح ندارم. میروم گوشه سمت چپ و مینشینم. برسم چندجای دیگر هم سر میزنم و فاتحه میخوانم، در مقبره شیخ بهایی اگر باز باشد، مزار آقای مجتهدی را اگر بخاطر بیاورم و کنار سنگ نخودکی می ایستم و هرچه از یاسین در خاطرم هست میخوانم. اینبار ساعتم را مدام نگاه نمیکنم و نگران غروب آفتاب نیستم. هرچقدر دلم میخواهد در رواق های ساکت و کم جمعیت مینشینم. اینجا کاخ بزرگ و مجللی ست ولی همه اجازه حضور دارند و فرقی بین آدمها نیست!

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 1:32 | لینک  | 

 

دو نفر مردن، همین!

میدونستی؟ پارچه سیاه رو سر در دانشکده علوم دیدی؟

آره. فقط همین. دو نفر مردند. اونم از گاز گرفتگی. مهمه ؟ یکی شون دانشجوی دکتری زیست بوده، یکی شون از پرسنل دانشگاه. رفته بودند نمونه برداری و شب رو تو نمازخونه اون محل میگذرونن و صبح؟ خب صبح مرده بودند دیگه.

متوجه نشدی؟ نه؟ هنوز نه؟

ای بابا!

دو نفر مردن دیگه! به همین سادگی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دیگه این مطلب باعث شد چیزی رو که میخواستم تو وب لاگ بنویسم رو ننویسم. دیگه دستم نمیره شادی روز اول تدریسم تو دانشگاه آزاد دماوند رو بنویسم، یا یه مطلبی در مورد دستهام و درآغوش کشیدن دوتا بچه رو همزمان. این نوشته ها باشه مال وقتی که جون آدمیزاد مهم باشه و اینقدر ساده نگذریم که "دونفر مردن، همین!"

+ گاهی آدم انقدر کوچیک فکر میکنه که تو نظرش "دکتری داشتن" میشه نهایت آرزوش

+ایرستنام اورونوا یزمیده!

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 6:34 | لینک  | 

 

برایم سخت بود وقتی که گفتی "کودکان بی خاطره"

فکرش را بکنین، درست هفته پیش، به دعوت دوستم نازنین رفته بودم لواسان. چادر زدیم کنار رودخانه و موقع برگشتن، خانواده کوچک آقا رضا و زهرا خانوم با دوتا بچه کوچولو و ناز، مهربانی کردند و مرا تا خانه رساندند. تمام راه دخترکوچولوشان توی بغلم نشسته بود و براش شعر میخوندم. آوازهای یاشار، نغمه های زنده یاد ثمین باغچه بان، عباس یمینی شریف و ... شنیدم آقا رضا ضیط ماشینش رو خاموش کرد و به خانومش گفت فائزه قشنگتر میخونه!

اونشب همه خاطرات خوب بچگیم از جلوی چشمام رژه میرفتند و دختر کوچولوشون تو بغلم آروم آروم خوابید و تا خود تهران تو بغلم بود. تا چندروز دست درد شیرینی رو همراه خودم اینور و اونور میبردم از بس سربچه ها سنگین میشه وقتی تو آغوش آدم میخوابن.

حالا امروز، با مادر رفته بودیم بازارچه "پیام امید".فرصتی با دوستی که شوند(باعث) این آشنایی بود، نشستیم و آب طالبی میخوردیم و داشت فعالیتهای گروهشون رو توضیح میداد که رسید به این چندکلمه و ...کودکان بی خاطره!

دیگه نوشتنش برام سخته! فارسی یادم میره. کلمات رو گم میکنم. صحبت از بچه هایی شد که هیچ خاطره ای ندارن که تعریف کنند. نمیگن یه روز با مامانم رفتیم فلانجا. نمیگن یه بار من و بابام و...

دیگه الان به پدرم حق میدم اون روزی که بهم گفت:"من خیلی از ناهنجاری های اجتماع رو برات نمیگم چون میبینم ناراحت میشی". یا وقتی همین دوستمون گفت:"اگرم ماشین جا داشت من شما رو نمیبردم بهشت زهرا" و ... امروز تاب نیوردم که بشنوم تو این شهر خاکستری و شلوغ، بچه هایی هستن که خاطره ای نداشتند!

_____________________________________________________

+بچگی های من زیر بمباران تهران گذشت، ولی همیشه خاطره های خوبی دارم از ترمینال 4فرودگاه مهرآباد که با مادر میرفتیم و از غرفه کانون پرورش فکری، کتاب میخریدیم یا وقتی برادر بزرگترم با من بازی میکرد و شعر میخوندیم. وقتی پدرم من رو میبرد فیلم شهرموشها.

+ بلیت ورودی بازارچه 2000 تومن بود. پشت بلیت نوشته بود: شاید با خودتون فکر کنید این 2000 تومان که بابت خرید بلیط میپردازین، نمیتونه دنیا رو عوض کنه، اما هیچوقت با خودتون فکر کردین که بعضی رویاها با همین2000 تومان تحقق پیدا میکنه؟

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 23:48 | لینک  | 

There is no evidence of malignancy!

هفته پیش، همین دوشنبه بود. روبروی هم پشت میز ناهار نشسته بودیم.

من سرم پایین بود، تو سرت پایین بود. سرمون رو اوردیم بالا و همدیگرو رو نگاه کردیم. ساعت ۱۲و نیم که بشود، یک جمله، یه جواب، اضطراب ها را پایان میدهد.

فقط یه جواب، آنهم جواب منفی!

هر دو دست بردیم و قاشق را برداشتیم، من در دهانم گذاشتم ولی قاشق از دست تو افتاد، نخوردی. نفسهایم بلند شد، گرم شد، شمارا شد، اشک در چشم من حلقه زد. نگاه مان باز بهم گره خورد.

ساعت ۱۲ شد. من یادم نیست چه خوردم. تو رفتی. رفتی برای یک جواب. من از خستگی خوابم برد. صداها را میشنیدم، مهمان داشتیم. مهمان صدایم میکرد و با خنده میگفت این بیهوش شده!!!

خواب بودم و نبودم، کابوس میدیدم در تاریکی و نور نبود. نبود. نبود.

تو برگشتی با یک جواب و آنهم منفی!

There is no evidence of malignancy!

برگه را بمن میدهی، بغض هر دوی ما میشکند. گریه میکنیم و مهمان متعجب است از گریستن ما.

There is no evidence of malignancy!

There is no evidence of malignancy!

There is no evidence of malignancy!

صدبار در ذهنم مینویسم :There is no evidence of malignancy!

برای دوستانم اس ام اس میکنم. حتی کسی که اصلا حالت را امروز نپرسیده ولی میداند جواب آزمایش دوشنبه میاید.

 روز دوشنبه، درست همین ساعت یه جمله، همه ناراحتی ها و بغضهای نشکسته را برطرف میکند و تو را به ما دوباره هدیه میدهد.

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 14:36 | لینک  | 

 

 

زمین لرزید،

خواب آرام مرا ترسناک کرد.

می لرزیدم درست مثل خود زلزله.

یادم افتاد نماز را هنوز نخوانده ام، یادم افتاد خواب بودم و مادر زنگ زد که دوساعت دیگر حرکت میکنم به سمت تهران و من به سردی جواب دادم، یادم آمد از دست عزیزی دلگیرم و ...

میخواستم همه اینها رو  جبران کنم. زمین لرزید و مرا لرزاند. یادم آمد فرصت کم است، نکند فرصت جبران نباشد.

 

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 21:56 | لینک  | 

 

یا جامه را ز مصر نمی آورد بشیر

                                        یا جامه جانب کنعان نمی رسد

نوشته شده توسط فائزه ابراهیمی در ساعت 20:54 | لینک  |